نویسنده : pixy ، تهران
تحصیلات: مدیریت شبکه
نام تروینی: NOT
فکر کنین دوست دختر شما تو بازی نزدیکتون باشه و یکی مثل من بهش حمله کنه!
اون موقع جمعیتم 11 بود و حدود 104 تا سرباز داشتم، .... کمبود شدید گندم .
حالا این آقا هم اومد گفت اگه به ... حمله کنی کاری میکنم که پاک کنی. راستش خیلی بهم برخورد . همون موقع با 40 تا نیرو بهش زدم و این آغاز جنگ 4 یا 5 روزه من و فرید بود
در جواب حمله ی من با 50 تا نیرو بهم حمله کرد، جمعیتش 5 برابر من بود و به خاطر کمبود گندم استراتژیم رو تغییر دادم و بهش حمله نکردم و به غارت همسایه های دیگه مشغول شدم تا سربازا از گرسنگی تلف نشن ...
فردای اون شب اوضاع گندم بهتر شده بود، ساعت 3 نصف شب بهش حمله کردم و کلی از نیروهاشو کشتم. احساس کردم که باید تا حدی حساب کار دستش اومده باشه...
بعد از اون حمله ی موفق من هر از گاهی با 10 تا سرباز برای غارت بهش حمله میکردم ...
اما اون مجدد خودش رو احیا کرده بود و حالا اون اتک بده من جا خالی، من اتک اون جا خالی...
این داستان حدود دو شبانه روز طول کشید ...
2 روز و سه شب بود که نه من نه اون نخوابیده بودیم احتمال دادم که دم صبح یه چرتی میزنه. حدود ساعت 6:30 بود که بهش حمله کردم. استراحت مختصری کردم و برای دیدن نتیجه ی حمله اومدم...
در اینجا باید بگم که غم نبینی، دپرس نشی! اومدم دیدم از زور بی خوابی و خستگی تایید دوم حمله رو نزدم و فرید بهم حمله کرده...
سربازام خونین و مالین این ور اونور افتاده بودن و جز چندتا پیرمرد و پیر زن و بچه کسی تو دهکده نمونده
با گلوی بغض الود و چشمایی از اشک خیس رفتم بالای ساختمون اصلی دهکده و فریاد کشیدم انتقاممممممممممم و سربازای تازه از راه رسیده با مشتای گره کرده میگفتند اماده ایم ، اماده ...
اما روابط تلفنی شد .شروع کردیم کل کل کردن و آخرش رفیق شدیم و اولین بار رفتم شرکتشون و بعد ناهار رو با هم خوردیم و جای همه خالی
میون خاطره : راستش اولش اصلا قصدم رفاقت نبود شمارشو گرفتم که آمارشو بگیرم و لهش کنم، ببینم کی خوابه یا سر کار میره ، محل کارش کجاست و از این چیزا تا زمان رسیدنش رو محاسبه کنم و یه حالی بهش بدم. فرید جون اگه اینو خوندی جا نخوریا مال اون موقع بود. بازیه دیگه
جالبه بدونین من 3 روز 3 شب تو خونه مجردی با فرید و چند تا دوست دیگه گذروندم و روزا هم یه بازارچه خیریه داشتیم ....