|
آبان سال پیش بود، روزهای کشدار پشت کنکور و دنیایی ار خستگیهای ریز و درشت ، افسردگی مزمن از خواندن کتابهای بی سر و ته دبیرستان و شرکت در کلاسهایی که بابا هر روز از توی روزنامه کشف میکرد. من چندان برای درس خواندن آفریده نشدهام و این یک معضل بود توی خانوادهای که مهندس بودن در آن تنها شرط بقا بود. پدر در شرکتش برای من جایی دست و پا کردهبود، پس به حکم جبر موروثی باید معمار میشدم و نقشه میکشیدم تا شاید نقشههایی که برای من کشیدهاست خراب نشود. مادرم حکایت دیگری داشت اما، برای او مدرک مهندسی چیزی است شبیه یه عطر خوب : « برای یک زن عطر خوب خیلی مهمه دخترم» برادر بزرگترم که حالم را بهم میزند، آدم موفقی است و اینکه من باید شبیه به او باشم شبیه یک کابوس به نظر میرسید ... کسالت آن روزها را با سعید تقسیم کردهبودم ، پسری که کمی شاعر بود و کم و بیش از همه چیز سر در میآورد و من گاهی ته قبلم دوستش داشتم ... خدای فیلمهایی بود که آدم از دیدنشان چیزی دستگیرش نمیشود و عاشق کتابهایی که هیچکدامشان را نخوانده بودم. هنوز چند ماهی از آشناییمان نگذشته بود که از کشف تازهاش برایم گفت : « یک جمله در موردش بگم ! آخره گیمه » و این « آخره گیمه » جملهای است که نمیدانستم به زودی به کابوس من تبدیل خواهد شد! این کشف تاره برای او اگر چه انتهای هیجان بود ، برای من اما هیچ مفهومی نداشت، کسلکننده بود و یک وقتکشی واقعی، آنهم برای روزی 12 ساعت ؟! حالا همهی حرفهایمان از هر جا شروع میشد به یکجا ختم میشد «تراوین» دیگر اصلن شبیه شاعری که گاهی دوستش داشتم نبود. حالا یک توتن ریتر بود! با آن ریشهای زشت و آن تبر که آدم وحشت میکند از دیدنش. گاهی با خودم فکر میکردم کاش لااقل شبیه شوالیه سزار بود،.. اما نبود، شبیه توتن ریتر بود و من باید با این داستان کنار میآمدم که البته خیلی سخت بود. حالا لیدر یک اتحاد هم بود و کم کم وقتی برای من نداشت و این دیگر چیزی نبود که بشود با آن کنار آمد. مبارزات من فایدهای نداشت، قهر کردن یا چیزهایی از این دست تاثیر چندانی روی یک توتن ریتر ندارد بگمانم ... این شد که به پیشنهاد ستاره که چیزهای زیادی از پسرها میداند، در یک حرکت انتحاری تبدیل شدم به سیتر (جانشین) دهکدهای که هووی من بود! « هیچ چیز برای یک سیتر مثل من لذتبخش تر از منفی بودن گندم نبود» این یک اعتراف صادقانه است فقط برای سعید. ته دلم کیف میکردم وقتی حس میکردم مردم این دهکدهی نفرتانگیز دارند از گرسنگی تلف میشوند ... اما از اینکه کسی حمله میکرد و شاخ و شانه میکشید روانم بهم میریخت و لجم میگرفت و این طور بود که کمکم از توتن ریتر خوشم آمد و از پالادین اما بیشتر و رومیها سوسول به نظر میرسیدند ! صبحها باید زودتر از خواب بلند میشدم و طبق برنامه سعید حمله میرفتم . ( که کار سختی بود ) برای فارمهای همسایه گاهی دلم میسوخت وقتی که پیام میدادند که حمله نکن و گاهی پیامهایشان شبیه التماس بود . بعضی ها هم فحش میدادند که آن وقت لج میکردم و پشت سر هم حمله میکردم تا دهنشان سرویس شود، کم کم فحش شنیدن هم برای من جزوی از بازی شدهبود و بدون چندتا از آنها انگار تراوین چیزی کم داشت... به مرور دخترهای شبیه به خودم را در تراوین پیدا کردم که کم هم نبودند، آدمهایی که سیتر هوویشان بودند و صبحها طبق برنامهی دوست پسرشان حمله میرفتند و منابع را جابجا میکردند و ساختمانها و منابع را ارتقا میدادند و سرباز میساختند. بازی به جاهای حساسی رسیده بود، سعید چند روزی بود که بگمانم نخوابیده بود، جنگ شده بود ... آن شب را فراموش نمیکنم ، هیچکداممان فراموش نخواهیم کرد ... دهکده از سرباز پر شده بود و این اولین باری بود که از منفی بودن گندم خوشحال نبودم ... حملههای زیادی در حال امدن بود و این شمشیرهای ضربدری قرمز شبیه ثانیه شمار مرگ بود ، انتظار ... سعید میگفت نگران نباش « بیشترشون فیکه » اما سعید اشتباه میکرد، حمله ها 12 ساعت ادامه پیدا کرد و دهکدهها یکی پس از دیگری فرو میریخت ... سعید دهکده را گذاشت برای حذف و من آن شب دلم برای سعید سوخت و گریه کردم . اولین گلدها را من از این سایت برای خوشحال کردن سعید خریدم و این مطلب را هم همین جا میفرستم تا یادگاری بماند.
|