بزد بر سرم یک توتنی هوار
که لشکر فرستم ز سویت هزار؟
کنم چاک چاک هرچه آمد برون؟
ز قصر و زمین یا که دارالفنون
فرستم به سوی تو صد منجنیغ؟
که تا عصر فردا کنی داد و جیغ
چو خواهی نبینی صد و یک هزار
بشو فارم و خود را به من واگذار
چنان داد و فریاد زد آن سرم
که مخفیگاه را کشدیم سرم
چو نشنید ز سوی من حتی جواب
فرستاد سه لشکر چو بودم به خواب
به فردا شدم رهسپار ترا*
بدیدم یه سرباز پا در هوا
بدو گفتم آخر چه شد دیشبی
همه خوب بودید و در خرمی
یه ناله بر آورد و ده جمله گفت
پی از آن به خاک افت و خفت
چنین بود آن جمله ی پاک باز
برو تو اکانت جدیدی بساز
*ترا= تراوین
شاعر: مسعود عسگری
من رفتم یه اکنت جدید بسازم ولی این رسمش نبود که من که تازه کار بودمو اینجوری نابود کنی خدا کنه این دفعه یه جای خوب بیفتم خدا نگهدار دوستارت همسایه ی فارمت
وقتی یه نفرو فارم کردم اینو برام فرستاد اول کلی خندیدم بعد ولی ناراحت شدم ولی دمش گرم بجای فرستادن بدو بیراه چی فرستاد اینو میگن جنبه خدا کنه همه جنبه ی این دوستمون رو داشته باشن
نویسنده :کوروش